پله های کافی شاپ رو با دو بالا میرم . به پشت در که می رسم نگاهی به ساعت می اندازم .خوبه درست سر وقت رسیدم .می خوام در رو باز کنم بازم فکر می کنم اگه نیومده باشه چی؟ اگه سر کار باشم چی؟به کسی هم توی خونه جریان رو نگفتم .بگم که چی ؟ بعدا بهم بگن مواظب گوشی خودت هم نتونستی باشی ؟ به جهنم بالاخره یه کاریش می کنم . میرم تو . همون اولین نگاه پشت میز کنار پنجره می بینمش .سعی میکنم نفس عمیق و آسودگی خاطرم رو خیلی بروز ندم . جلو میرم .
- سلام
- سلام . عصر به خیر
- دیر که نکردم
- نه درست سر وقت . حال شما ؟
از این همه مودب شدن یک دفعه اش ناخودآگاه ابروهام بالا می پره . خودش میفهمه و می خنده .
- اثرات زهره چشم گیریه دیروزه .
خنده ام رو نصفه نیمه می خورم . هر چند توی چشماش یه نگاه معصومی هست که آدم خیلی هم نمی تونه بهش سخت بگیره .
- ولی ظاهرا به حد کافی نبوده .هنوزم من ایستادم و شما نشستین
انگار خیلیم تو جمع کردن لبخندم موفق نبودم که دوباره دل وجرات گرفته و شوخی رو شروع میکنه .
- آخی تعارفتون نکردم ؟ از تعارف دیروزم خیری ندیدم آخه
صندلی رو عقب می کشم میشینم رو به روش . گارسون میاد دو تا قهوه میزاره جلومون و میره . چشماش پر شیطنت میشه . به روی خودم نمیارم .
- اگه لطف کنین گوشی منو بدین زودتر رفع زحمت می کنم .
- نه بابا .همین جوری که نمیشه . یه نشونی ای چیزی .
- نشون به اون نشون که دیروز برای این که گوشیمو پیدا کنم بهش زنگ زدم بعدم شما جواب دادین .
- هر کی یه شماره ای رو بگیره گوشی مال خودشه ؟ یعنی اگه من به شما شماره بدم شمام لطف کنین یه زنگی به من بزنین گوشی بنده مال شما شده ؟
نمی خوام بحث رو کش بدم . انگار این طرف از منم زبون دارزتره .
- یه نوکیا تاشو مشکیه .
گوشی رو از توی جیبش در میاره میگیره طرفم . دستمو جلو می برم که گوشی رو بگیرم که دستش رو عقب میکشه . اخمام میره تو هم .
- اااااامژدگونیش چی میشه .
- بله؟
- یه رسم پسندیده داریم به اسم مژدگانی . نشنیدین تا حالا ؟
- چقدر؟
- نفرمائید . من کلا آدم کم توقعیم .همین که یه قهوه مهمونم کنید کافیه .
- خیلی خوب . قبول
گوشی رو میگیره طرفم و میگیرمش . بازش میکنم و یه نگاهی می اندازم .
- کسی زنگ نزد ومسیجاتو باز نکردم.شماره خودمم تو گوشیت سیو کردم .
- خدا رو شکر لپ تابمو گم نکرده بودم وگرنه تا الان سایت کاخ سفیدم هک کرده بودین .شمارتونم گمون نمی کنم لازمم بشه.
- قابلی نداشت .گذشته از این گمان نمی کنی ولی مطمئن که نیستی .ضمنا یکی از عکس خوشگلاتو هم برداشتم که بزارم روی شمارت توی گوشی خودم .
چشمام گرد میشه . فکر کنم رنگم حسابی میشه شبیه به ارواح .براق میشم تو صورتش که یه چیزی بارش کنم .چشمم به نگاه شیطونش که میفته یادم میاد اصلا توی گوشیم عکسی نگه نداشته بودم .یه کارت ویزیت میگیره طرفم
- این یکی رو مطمئنم لازمت میشه . قلبت داشت وای می ایستاد .
کارت رو میگیرم "دکتر آرشام آوانسیان "
- دست شما درد نکنه .آقایون اطبا همگی اینقدر خیرخواهن؟ یا فقط شمائین که همه جا دنبال مشتری جور کردنید .
- چه کنیم فداکاری تو ذاتمونه .
میخوام گارسون رو صدا کنم پول این قهوه کذائی رو حساب کنم که مانعم میشه و میگه
- این دفعه رو من حساب کردم اما یادت باشه یه قهوه به من بدهکاری . خانمِ؟
- من مژده ام .
- ببین تو رو خدا . دنبال مژدگانی بودیم خود مژده گیرمون اومد .
پشت چشمی براش نازک می کنم که بقیه حرفش رو می خوره . از کافی شاپ میایم بیرون .
- خوب .خیلی ممنون . خداحافظ
- چی چی رو خداحافظ . لااقل یه تعارف می کردی منو می رسوندی
- شما که ماشین دارین . اونم از نوع مرغوبش
- مثل اینکه بدجور چشمت این ماشین منو گرفته ها . بدبخت چه بلایی هم سرش اومد . فقط خواهشا چشمت یه وقت خودم رو نگیره که اول جوونی هزار تا آرزو دارم .
- چی؟
- هیچی داشتم میگفتم دیروز تصادف کردم . اینه که اگه لطف کنین منو تا یه جایی برسونین ممنون میشم .
مردد نگاهش میکنم .آخرم ریموت ماشینو میزنم و تعارفش میکنم .بلافاصله سوار میشه .
- سکوت خوبه ها .اما من می ترسم بد عادت شم .
- دست بیخ گلوی جنابعالی نذاشتم که سکوت کنین .
- یه بیو بدین بد نیست.
- نیومده پسر خاله شدیا !
- نه قربونت از اون چشم غره ها به من نرو . می ترسم بعد شب تو رختخوابم غرق میشم.
از پر رویی این دکتر از راه نرسیده چشمام گرد میشه .
- کجا برم ؟
- فعلا مستقیم برو . من27 سالمه . رزیدنت قلب ام . شهید بهشتی درس خوندم .
- 27؟
- چه کنیم دیگه . جز نوابغ بودیم .
- مواظب باش ندزدنت.
- اتفاقا چند تا پیشنهاد خوب برای فرار مغز ها داشتم . بپیچ به راست . بهت می خوره 24 سالت باشه .
- نه بابا !!!خودت حدس زدی یا کسی هم کمکت کرد؟
- خوب خودت بگو
- دکتر شدی ولی یاد نگرفتی سن خانمها رو نمی پرسن .
- حالا مثلا چی میشه ؟ می ترسی پشیمون شم پیشنهاد ازدواجمو پس بگیرم ؟!!!
- هه ههه !بی مزه .
- عجب آدمی هستی زیر زبون منو کشیدی بازجویی ام کردی حالا یه کلمه هم بروز نمیدی
- دانشجوی سال آخرIT دانشگاه تهرانم . رشته تحصلیم به کار شما نمیاد خدا رو شکر . نسبت به بابابزرگی مثل توام بچه محسوب میشم .
- بچه جان از بزرگترت اجازه گرفتی داری با ماشینش بازی میکنی ؟ هر چند ماشین بازی پسرونه است . بپیچ به چپ .
- اگه جای این همه چپ و راست آدرس بدی راحتتر نیست .
- آخه بچه ای هنوز . می ترسم گم شی .
- آخه نگرانم با این سن و سال آلزایمر بگیری به مقصد نرسیده رو دستم بمونی .
- خوشم میاد کم نمیاری . فرعی بعدی رو برو راست بعدش دیگه مستقیمه .
بعد از کلی چپ و راست برمیگردیم جلوی کافی شاپ .
- تشخیص طبیت هم اگه به اندازه آدرس دادنت خوب باشه که وای به حال مریضات . برگشتیم سر جای اولمون که .
- خوب ماشینمو که نمیشد همین جا ول کنم به امان خدا .
- تو که گفتی ...
- من گفتم تصادف کردم .نگفتم ماشین نیاوردم که . رفتیم یه دوری زدیم خوش گذشت . تا بعد.
همین طوری مات و مبهوت به این موجود نگاه می کنم که با لبخند پیاده میشه . میره طرف هیونداش که یه کم دورتر از کافی شاپ پارکش کرده.
**********
سر کلاس ساختمان داده ها استاد با لهجه ی غلیظی داره یه مبحث سخت رو درس میده و به قیافه ی هاج و واج ما هم اصلا اهمیتی نمیده وهمچنان زده روی کانال زبان اصلی و با دور تند جلو میره . همه تند تند دارن نت برمیدارن که یک دفعه جو جدی کلاس رو صدای بنیامین به هم میریزه . " دنیا دیگه مثل تو نداره ...". همه برمیگردن و به من زل میزنن . هول میشم . هر چی کیفم رو زیر و رو میکنم موبایلم رو پیدا نمی کنم ."نه داره نه میتونه بیاره ..." استاد هم بالای سرم ایستاده و با عصبانیت نگاهم میکنه و با پنجه ی پا به زمین می کوبه .تو دلم میگم انگار با ریتم آهنگ ضرب گرفته . لبم رو گاز میگیرم بیشتر از این با لبخندم اوضاع رو خراب نکنم .کیفم رو برمیگردونم و موبایلم میفته روی دسته ی صندلی .صبر استاد تموم میشه و به حرف میاد .
- اگه به سلامتی گوشیتون رو پیدا کردین , تشریف ببرین بیرون . هم شما به تلفنتون میرسین هم ما به درسمون .
- معذرت می خوام . الان خاموشش میکنم .
- از روز اول گفتم سر کلاس من موبایلا خاموش . بیرون .
صدای خنده ی چند تا بچه ها اعصاب رو به هم میریزه . خصوصا یوسفی که دوباره خودشیرینیش گل می کنه .
- لابد منتظر تماس خیلی مهمی بودن .خدا رو خوش نمیاد جوون مردم اون طرف خط بال بال بزنه.
دلم می خواد جواب دندون شکنی بهش بدم اما برای امروز به حد کافی استاد رو عصبی کردم . نمی خوام آخر ترم باهام سر لج بیفته .وسائلم رو جمع میکنم و از در کلاس میزنم بیرون .صدای زنگ گوشیم هم همزمان قطع میشه . زیر لب با خودم غرغر میکنم . خدا بگم این مهدی رو چه کار کنه . صد دفعه گفتم " به موبایل من دست نزن . به این میگن تلفن نه اسباب بازی .نمی فهمم مامان و بابام چی فکر کردن که تازه بعد ده سال هوس بچه دوم کردن .حالا من مجبور باشم با یه پسر بچه 10 12 ساله سر و کله بزنم. اصلا این خروس بی محل کی بود که آبروی منو سر کلاس برد ؟ "تا می خوام شمارش رو چک کنم دوباره زنگ میزنه . به صفحه ی گوشیم که نگاه می کنم اسم آرشام رو می بینم . آرشام دیگه کدوم ...؟
- بله ؟
- سلام . صبح به خیر .
صداش رو میشناسم . همون راننده ی اون روزیه .
- علیک . امرتون ؟
- امروز انگار خیلی خوش اخلاقی ها .
- همینه که هست . فرمایش ؟
- زنگ زدم قرار بزاریم امروز ناهار با هم باشیم .
- ببین آقای دکتر . اشتباه گرفتی .
- اااا! یعنی این شماره ی مژده خانوم نیست ؟ ولی صدای شما که خیلی شبیه اونه . شما برادر دوقلوشین ؟
- من از این لوس بازیا خوشم نمیاد . شما دکترا که دست و بالتون بازه . برو سراغ یکی که از نمکدونی مثل تو خوشش بیاد.
- آره واقعا . میدونم اگه با تو ناهار بخورم سوءهاضمه میگیرم . ولی چه کار کنم ؟ قهوه ی تلخو به آبنبات قیچی ترجیح میدم .
- با توجه به بی مزگی تو همون آبنبات برات بهتره .
- بیا به جای بحث درباره ی آشپزی به یه تشخیص پزشکی در مورد مرض تو برسیم . فکر کنم صبح از دنده ی درستی از خواب بیدار نشدی قولنج کردی .
از کوره در میرم .
- همین الان به خاطر تلفن جنابعالی از کلاس اخراج شدم اگه دستم بهت برسه خودم دکتر لازمت میکنم . شیرفهم شد ؟
بی توجه گوشی رو خاموش می کنم
توی حیاط دانشکده با چند تا از بچه هاایستادیم و لشکر کشی می کنیم برای رفتن به سینما .چشمم به سمن می افته که با شونه هایی افتاده از ساختمان اداری دانشگاه بیرون می آد . به طرفش می رم یکی محکم میزنم پشت کمرش .
- آی خانم کجا ؟کجا ؟ استاد آزاد امروز نیومده .می خوایم بریم سینما .توام میای ؟
- نه حوصلشو ندارم .
- بیا دیگه . خوش می گذره . از این اتفاقا قرنی یه دفعه بیشتر نمی افته ها !
- باشه یه دفعه ی دیگه .
بی توجه , همون طور که توی عالم خودش غرقه ساختمون دانشکده رو دور میزنه . همیشه هر شیطنتی توی دانشکده باشه یک طرفش به من و سمن ختم میشه چه وقتیکه اطلاعیه ی ساختگی عدم تشکیل کلاسها را به تابلو اعلانات میزدیم یا وقتی فلاپی های تکالیف کلاس های دیگر را از قفسه استاد برنامه نویسی کش میرفتیم . هر چند با هیچ کدوم از بچه های کلاس دوستی نزدیکی نداره اما من و سمن رابطه ی خوبی داریم . نمی فهمم امروز چرا بر خلاف همیشه گرفته است . دنبالش میرم .
- چی شده بابا ؟ آخر ترمه بیا بریم قبل امتحانا یه انرژی توپ بگیریم .که شب امتحان فاتحمون خوندست .
بدون اینکه نگاهم کنه به یکی از کلاس ها میره . روی صندلی میشینه و سرش رو روی دسته اش می ذاره .
- تو برو خوش بگذره .
- بیا دیگه .بابا ما که نمی ریم فیلم ببینیم میریم ملت رو فیلم کنیم .
- حسش نیست مژی.
- بدون تو مزه نمیده آخه. بیا خودم حالت رو جا میارم ضعیفه .
جوابم رو نمی ده اما تکون خوردن شونه هاش متحیرم میکنه . دستم رو میزارم زیر چونه اش و سرش رو بلند می کنم . صورتش خیس اشک شده . سرش رو روی سینه ام می ذارم .صبر میکنم بلکه یه کم آروم شه . نمی تونم حدس بزنم چی شده . سمن هیچ وقت از زندگی شخصیش حرف چندانی نمیزنه . شاید همین نقطه اشتراک ما دو تا است که به هم نزدیکترمون می کنه .
- چی شده سمن ؟ چرا گریه میکنی دختر . نکنه عاشق شدی ما خبر نداریم ؟
سرش رو برمیگردونه . پوزخند تلخی می زنه .
- شنیدی میگن گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره ؟
- حالاچی شده مگه؟
- ولم کن مژده حوصله ندارم .
- خب بگو دردت چیه ؟
- دست از سرم بردار .
- تو که میدونی من چه کنه ای ام . جون مادرت بگو چته .
اینو که میگم بغضش میشکنه و شروع میکنه به هق هق .
- مامانم . مامانم داره از دستم میره .
- درست حرف بزن ببینم چی میگی.
- قلبش مشکل داره . باید عملش کنن .
- خوب این که غصه نداره . دور از جونش مرض لاعلاج نگرفته که این جوری آب غوره می گیری .
- آخه چه جوری . ما که بیمه نیستیم .عملشم چند میلیون خرجشه .
- بالاخره جور میشه . یه وامی قرضی چیزی... . دنیا که به آخر نرسیده بچه جان .
- وام که ضامن می خواد .من از کجا بیارم ؟ قرضم کسی نمونده که بهش رو ننداخته باشم .
- بابات...
- سه سال پیش که بالاخره خودشو تو مواد خفه کرد فکر می کردم هر چی بدبختی بود دیگه تموم شد . نمی دونستم قرار نیست یه آب خوش از گلوی ما پائین بره . مامانم هم که خیاطه شغل دولتی نداره که بتونیم کاری کنیم . دیروز رفتم پیش عموم به اون رو زدم .میگه "بابات کلی به من بدهکار بوده نداده . دیگه ندارم که بخوام بهتون قرض بدم ". یکی نیست بگه اون موقع هم اگه چیزی می خواستیم بهمون می گفتی" بدم بابات همشو دود می کنه" . یه قرون به ما قرض نمی دادی . نمی دونم چه خاکی توی سرم بریزم .
- خانواده مامانت چی ؟ اونا نمی تونن کمکتون کنن ؟
- فقط یه خاله دارم که اگه زندگی خودشون رو راه ببرن هنر کردن .
- با گریه که چیزی درست نمیشه . خدا بزرگه.
- عملش سنگینه و سخته . عمل هم کنه معلوم نیست نتیجه اش چی بشه .
- با گریه ی تو هم چیزی درست نمیشه . پاشو فعلا بریم . باهم یه فکری میکنیم بالاخره .
میگیردم و از توی جیبم یه دستمال کاغذی بیرون میارم . میگیرم طرفش.
- بزار مثل این بچه کوچولو ها دماغتو تمیز کنم .فین کن عسیسم .
یه لبخند کج و معوج میاد رو لبش .
- مسخره .
تو دلم جوابش رو میدم .آره مسخره ام که فکر میکنم بالاخره یکی باید این وسط مسئولیت کارا رو قبول کنه .
*****
با سمن میریم دنبال گرفتن وام از صندوق قرض الحسنه. از ساختمون که بیرون می آییم سمن لبه ی جدول خیابان میشینه .
- چی شد دختر ؟ چرا نشستی ؟
- این همه دوندگی آخرش هم پولی که میدن نصف پول بیمارستانش هم نمی شه . این ترم مامان حالش خوب نبود پول دانشگاه رو هم ندادم . وام صندوق رفاه رو هم باید تصفیه کنم .
بلندش می کنم .
- خوب نیست اینجا نشستی . بیا بریم این پارک بغل .
ساکت روی نیمکت کنار هم نشستیم .مغزم دیگه کار نمی کنه . به هر جا که میشید سر زدیم . به بابا رو زدم که با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم گفت :" من این همه پولم کجا بود با حقوق کارمندی ؟ " اما بیشتر انگار می خواست بگه " باز یکی دو چیکه اشک اومد این خانم ها باورشون شد !" . سراغ عموی سمن هم رفتیم که کاش اونجوری که فکر میکرد جوابمون رو میداد . لا اقل سنگین تر بودیم . به سمن نگاه میکنم که غمبرک زده . دیگه عقلم به جایی قد نمیده .به بساط مجسمه های گچی کنار پارک زل زدم . چشمم از روی صورتک های گریان روی صلیب کشیده ای می چرخه .فکری توی ذهنم روشن می شه . موبایلم رو در میارم و شماره می گیرم . دعا میکنم بعد چند هفته هنوزم من رو یادش باشه . خدا خدا میکنم نپرسه شما؟
- بله ؟
- سلام . عصر به خیر . چطوری ؟
- به به سلام . از احوال پرسی های شما .
نفس راحتی می کشم . به سمن که متعجب نگاهم می کنه لبخندی میزنم . تو دلم میگم از اون همه هوشی که دمش رو میزد لااقل حافظه ی خوبی داره . ترشی نخوره یه چیزی میشه .
- کاری نداره حالا می پرسم خوبی ؟
- ممنون . تو چطوری ؟هر چند پرسیدن نداره . معلومه خیلی خوبی که بالاخره یاد من افتادی.
- از اون جایی که من آدم پیچیده ای ام حالمو تصویری باید ببینی تا بفهمی چطورم . حالا کی وقت داری یه قراری بزاریم .
- فردا خوبه ؟
- خوبه . کافی شاپ کویر همون ساعت . خوبه ؟
- خوبه . کاری نداری ؟ باید برم .
- نه .پس می بینمت .
هنوز هم سمن همان طور عجیب نگاهم می کنه .
- چیه ؟ منم یه چند تا دوست و آشنا دارم شاید به یه دردی بخورن .
- دوست وآشنا یا دوست پسر و اینا ؟
- اااااا سمن . منو دست کم گرفتی یا درست نشناختیم هنوز ؟ من و این حرفا ؟من که به این جماعت از خودراضی رو بده نیستم . اما شاید شد یه استفاده ای از این موجودات بی مصرف ببریم .بالاخره باید خلقتشون یه دلیلی داشته باشه یا نه.
***********
به ساعتم نگاه می کنم . بیشتر از بیست دقیقه از وقت قرارمون گذشته اما هنوز هم از آرشام خبری نیست . توی ذهنم براش خط ونشون می کشم . فقط دلم می خواد نیاد و من رو سر کار گذاشته باشه زنده زنده می سوزونمش .
بالاخره با یه لبخند از راه میرسه . از چهره ام می خونه که چقدر عصبانی ام . دستهاش رو به علامت تسلیم بالا می بره .
- باور کن قبل از اومدنم یه مورد اورژانسی پیش اومد .
- شانس آوردی غیبت نزدم هنوز برات وگرنه دفعه ی بعد باید ولیت رو می آوردی .
- قول میدم پسر خوبی باشم . یه لنگه پا واینستون منو اینجا .
- خوب بگیر بشین .
دستش رو دراز میکنه طرفم .
- حالا میشه سلام احوالپرسی کنیم؟
بی توجه به دستش جوابش رو میدم.
- سلام
- قهر نکن دیگه . من که عذرخواهی کردم.
- مگه بچه ی دو ساله ام که قهر کنم؟
نگاهی به دستش که هنوز توی هواست میندازه و بعد سری تکون میده که یعنی چی؟پشت میز میشینه .
- من کلا با آقایون دست نمیدم.
- به قیافه ات نمیاد اینقدر بچه مثبت باشی. نکنه من مشکلی دارم ؟
- بحث بچه مثبتی نیست . بحث درست و غلطه .
- آهان !قرار گذاشتن درسته اما دست دادنت غلطه؟
- شما دکترا همه ی توصیه های پزشکی رو میدونید . به همه شون عمل می کنید؟ دکتر سیگاری که اصلا نداریم؟
گارسون میاد طرفمون و بحث عوض میشه.
- بستنی میخوری ؟هوا امسال زود گرم شده .
دو تا بستنی سفارش میده . بعد از رفتن گارسون یه ابروش رو بالا می بره و به من زل میزنه .
- خوب چه خبر ؟
- گرون شده دل و جگر. آخر ترم دانشجوهای شب امتحانی چه خبر می تونه باشه ؟
- آهان ! واسه خاطر همین بالاخره بعد هیفده هیجده روز یاد من افتادی
- آره دیگه . مگه دکتر قلب نبودی؟ گفتم بیای یه کم قوت قلب بهم بدی .حالا شما چه خبر ؟
- بیمارستان و مطب و مریضو ... چه خبر می تونه باشه ؟
- مریض و دوست دختر و همکارای جوون و دلبر و پرستارهای خوشگل منتظر شوهر و...
- بابا قافیه .مریضای من بیچاره همه پیرمرد پیرزنن . شانس ندارم که .
- خوب میرفتی یه رشته ی دیگه مثلا جراحی پلاستیک . همه مریضات دخترای جوون بودن .میومدن واسه جراحی بینی .
با انگشت نوک دماغمو بالا می برم . میزنه زیر خنده .
- کاش زودتر باهات آشنا شده بودم یه مشورتی ازت برای انتخاب رشته می گرفتم .
- حالا اوضاع کارت چی جوری هست . جراحی هم میکنی یا مریضای بدبخت رو به اتاق عمل نرسیده به کشتن میدی .
- منو دست کم گرفتی ها . یه دفعه بیا ببین چه می کنم .
- من که شرمندتم . کلا قلب ندارم . ولی یه دوست دارم مامانش ناراحتیه قلبی داره .
بعد همه ی اون چیزی رو که از سمن شنیدم با یه کم پیاز داغ براش تعریف میکنم .با دقت گوش میده و وقتی حرفام تموم میشه با یه لبخند با مزه میگه.
- گفتم تو بی خودی سراغ ما رو نمی گیری. قضیه ی همون شانسیه که گفتمت ندارم ها
- خودت کارت ویزیتت رو دادی گفتی لازمم شد باهات تماس بگیرم . ناراحتی میریم پیش یه دکتر دیگه .
- باشه برو پیش یه دکتر دیگه.
- ااا!!! پس قسم پزشکیت چی میشه ؟
- خیلی پر رویی دختر . میدونستی ؟
بعدسری تکون میده و میگه .
- فردا پرونده ی پزشکیش رو بیار ببینم اصلا ناراحتیش چیه . با مددکاری بیمارستانمون هم حرف میزنم ببینم چه کار میشه کرد .
- کجا بیارم ؟
- مطب .
- اُکی .آدرس میدی ؟
- همون کارت ویزیتِ که میگفتی ها آدرس روش هست .
- میدونم ولی آخه کارتت ...
- فکر نمی کردی لازمت بشه انداختی دور.
- نه به این شدت . فقط گمش کردم .
یه کارت دیگه بهم میده و میگه
- ببینم این یکی رو هم گم می کنی ؟
*******
سر کلاس نشستم که حس میکنم دارم می لرزم .دقت می کنم می فهمم دوباره گوشیمو گذاشتم توی جیب مانتوم .خدا رو شکر حداقل روی سایلنت گذاشتمش. درش میارم و نگاهی به صفحه اش میندازم .اسم آرشام روشن و خاموش میشه . به استاد بداخممون که نگاه می کنم قیدبیرون رفتن از کلاس رو میزنم .یه نگاه به اطراف می ندازم . سریع پامو میزارم روی سیم ویدئو پروژکتور که از کنارم رد شده .تصویر اسلاید روی تخته می پره . تا استاد سرگرم عیب یابی میشه سرم رو میزارم روی میزو گوشیم رو جواب میدم.
- الو ؟
- سلام . چطوری ؟
- چی شد ؟
- چرا اینقدر صدات گرفته است ؟
- سر کلاسم .
- کلاستون تو اعماق چاه برگزار میشه ؟
- می گی یا نه ؟
- همه چی حله بگو مامان دوستت فردا ساعت 10 بیاد بیمارستان .
- پول عمل ؟
- گفتم که همه چی درست شد . با یکی از استادام هم هماهنگ کردم .
- دمت گرم و رخت میگون .
یک دفعه یه چیز تیزی توی پهلوم فرو می ره دست و پام یک متر می پره . سر بلند می کنم . می بینم سارا با نوک خودکار به من می زنه .
- نزدیک بود لو بری .شانس آوردی به موقع پاتو ور داشتی .
از خوشی طاقت نمیارم تا آخر کلاس صبر کنم . خم میشم و از پشت با نوک پا محکم به ساق پای سمن می کوبم . وقتی برمیگرده یه لبخند و چشمک تحویلش میدم . لباش با یه لبخند ملایم از هم باز میشن .
*******
با سمن روی نیمکت بیرون اتاق عمل نشستیم . توی چند ساعت گذشته اونقدر حرفهای امیدوار کننده توی گوش سمن زمزمه کردم که دهنم کف کرده . هر چی دعا از حفظ بودم خوندم . در اتاق عمل باز میشه و آرشام میادبیرون . سمن جلو میدوه . اما انگار جرات پرسیدن چیزی رو نداره . من به حرف میام .
- چی شد ؟
- عملش خوب بود .الان تو ریکاوریه .
سمن از شدت ضعف روی زانوهاش میفته .
- پاشو پاشو باید یه شیرینی درست حسابی بدی . بی خودی هم خودتو به غش و ضعف نزن که این یکی هم بیفته گردن من .
با آرشام سه تایی میریم کافی شاپ نزدیک بیمارستان . سه تا سان شاین سفارش میدیدم و میشینیم دور هم . خیره میشم به آرشام که یه لبخند مهربون و موقر روی صورتشه . با اینکه از قیافه اش خستگی میباره اما با حوصله داره جواب سوالای سمن رو میده . وقتی اون روز بهش زنگ زدم فکرنمیکردم کاری برامون بکنه . پیش خودم گفتم تیری است در تاریکی . نشد هم که نشد . اما بیچاره چیزی کم نذاشت .پیش خودم فکرمی کنم یه خورده که بگذره از اون دکترهای خوب میشه بعد تو دلم میخندم و میگم مگه الان نیست . یک دفعه آرشام برمیگرده طرف من . من رو با اون لبخند میبینه که زل زدم بهش یه لبخند آنچنانی میشینه رو لبش و شیطون نگاهم میکنه . به روی خودم نمیارم و سرم رو به خوردن سان شاینم گرم میکنم . تو دلم با خودم قرار میذارم ازش یه تشکر درست و حسابی بکنم . امروز که با این ضایع بازی که درآوردم دیگه نمیشه
با خودم فکر می کنم عجب روز بدیه امروز . اون از صبح تو دانشگاه که این پسره یوسفی دوباره موی دماغم شد . این از الان . پسره با اون ریختش که عین اشباح سیاه می مونه و همیشه خدا بوی سیگارش آدم رو خفه می کنه گیر داده به من . سر کلاس زبان موقع کنفرانس من که شده برگشته می گه " عجب لهجه ای فکرکنم زدین زبان اصلی . فقط صحنه نداشته باشه یه وقت با حراست درگیر می شیم " . استاد هم که جای اینکه یه چیزی بهش بگه هرهر میخنده . الان هم که اومدم عیادت مامان سمن و برگشتم . موقع برگشتن جزوه ها رو برداشتم کیفمو جا گذاشتم . خوبه حالا خودمو جا نذاشتم ! هر چی هم به نگهبان اصرار می کنم نمی زاره برم بالا میگه وقت ملاقات تموم شده . بابا من روکه دیدی الان از ملاقات اومدم . بدون کیفم چطوری برگردم ؟ همین طور زیر لب غرغر می کنم و دور خودم می چرخم . که محکم می خورم به کسی . برمیگردم و آرشام رو می بینم .
- ااا این دفعه دیگه تو مقصر بودی . خانوم دنده عقب اومدی اونم بدون راهنما .
- آرشام سربه سرم نزار که اصلا حوصله ندارم ها !
- خدا رحم کنه . حالا چی شده ؟
- کیفمو پیش سمن جا گذاشتم .این نگهبانِ هم نمی زاره برم بیارمش .
- خوب زنگ می زدی سمن می آوردش .
- بعد بگو من آی کیوم زیاده .خوب موبایلم هم تو کیفمه دیگه .
- یعنی من موبایلمو بدم حله ؟
- نچ . شماره چی ؟
- نخیر آی کیو ی تو زیاده که شماره دوستت رو هم حفظ نیستی .بیا ببینم .
دنبالش میرم . با نگهبان صحبت می کنه .
- آقای یوسفی بزار این خانوم یه دقیقه بره کیفش رو بیاره .
همین طوری که پله ها رو بالا می دوم فکر می کنم عجب تصادفی هر دو تاشون یوسفی ان . به اتاق که می رسم می دوم تو .کیفم رو چنگ می زنم و به نگاه حیرون سمن می خندم و میگم.
- کاری پیش اومد زنگ بزن , بی تعارف .
از در اتاق که بیرون میام میبینم در آسانسور بازه می پرم توش . کی حوصله داره این همه پله پیاده بره . وقتی پایین می رسم می بینم آرشام با خنده نگاهم می کنه .
- ببینم خانوم شما به زبان فارسی مسلطین ؟
- چی ؟
- اگه روی در آسانسور رو نگاه کنی می بینی نوشته مخصوص حمل بیماران.
- خوب منم بیمارم دیگه . همین الان یه تصادف سنگین داشتم . خودت که شاهد بودی .
- من فکر می کردم تو کیفتو بالا جا گذاشتی اما ظاهرا اخلاقت جا مونده بوده .کار داری؟
- نه میرم خونه .
- پس تو محوطه ی بیمارستان یه خورده صبر کن می رسونمت .
صبر می کنم . بیست دقیقه بعد لباس عوض کرده و از در بیمارستان میاد بیرون .همون طور در حال حرکت به من می گه بریم . پشت سرش راه میفتم و فکر می کنم عجب بلند بالا است ! توی ماشین سکوت بر قراره . بد جوری کنجکاوم اما برای پرسیدن دل دل می کنم .میفهمه با شیطنت می گه :
- بپرس .
- چی رو ؟
- همون که می خوای بپرسی رو .
- من که چیزی نمی خوام بپرسم .
- پس این چشمای منه که داره دو دو میزنه که بگم نگم ؟
- اااامممممم . نمی دونم اصلا چی می خوام بپرسم . فقط خواستم راجع بهت بیشتر بدونم .
- من یه پدر و مادر خوب دارم . پدرم تو کار تولید پوشاکه مادرم خانه دار . یه خواهر و برادر بزرگتر از خودم هم دارم که هر دو تا ازدواج کردن. خودمم که میبینی بچه ی خوب خوش تیپ ماه مامان جیگر .
- اااادیدی چی شد؟
- چی شده؟
- هی بهت گفتم جراحی پلاستیک بخون گوش نکردی . حالا تو این دوست ورفیقات جراح پلاستیک پیدا نمیشه؟
- واسه ی چی؟
- بسکه دروغ گفتی دماغت شده قد خربزه . بچه جان کمتر خالی ببند . ماه !! خوش تیپ!!
- خب چی بگم ؟
- حقیقت رو . بهتره خودت اعتراف کنی اونجوری بهت تخفیف میدیم .
- اولا بهار تموم شد . دیگه از تخفیف آخر فصل خبری نیست . دوما اعتراف رو یا پیش کشیش می کنن یا بازپرس . تو کدومشونی الان ؟
- آرشام کلیسا هم میری ؟
- گاهی اوقات
- چه پسر بدی ! یه دفعه میشه منم باهات بیام؟
پوزخندی میزنه و لحنش برای بار اول تلخ میشه .
- فکر میکنی اونجا چه خبره ؟
- مسلما خبر خاصی نیست . خدا همه جا هست . منتها بعضی جاها ما بیشتر با خدائیم .
برمیگرده و یه لحظه نگاهم میکنه . نگاهش دوباره مهربون شده منتها انگار غیر از مهربونی یه چیز دیگه هم توی چشماش هست . وقتی میبینه این جوری گذاشتمش زیر ذره بین دوباره به حرف میاد .
- دیدی درست حدس زدم
- چی رو؟
- مفتش بودن جنابعالی رو
- اوی درست حرف بزن
- بگو بیبنم کجای حرفم غلطه .من این همه از خودم گفتم تو تا حالا یه کلمه هم درباره ی خودت بروز ندادی .
- من یه زندگی معمولی دارم . یه برادر 12 ساله ی محصل . یه مامان خانه دار و یه بابای کارمند .چیز تعریفی ای نیست . تو چی شد پزشکی خوندی ؟
- بابام دوست داشت منم مثل آرشاک , برادرم کار اون رو دنبال کنم اما من از بچگی دوست داشتم دکتر شم .
- چرا ؟
یه لحظه برمیگرده طرفم و با یه حالت خاصی نگاهم میکنه .
- بچه که بودم یه همسایه داشتیم که من و پسرش خیلی با هم صمیمی بودیم با اینکه باهم , هم سن بودیم اما اون چون از من درشتر بود همیشه هوامو داشت . با هم مدرسه میرفتیم , با هم شیطنت میکردیم . دوازده سالمون بود که یه روز تو خیابون دوچرخه سواری می کردیم یه ماشین زد بهش . بعد از سه روز که تو کما بود مرد. من تمام اون سه روز فکر می کردم اگر من دکتر بودم شاید می تونستم یه کاری براش بکنم .
چهره ی گرفته اش نشون می ده بر گشته به خاطراتش . اما زیاد طول نمیکشه که دوباره میشه همون پسر بچه ی شیطون و میخنده .
- خوب .مصاحبه تموم شد ؟ بنده پذیرفته شدم؟
- به عنوان ؟
- بعد این همه مدت تازه میگی تایتانیک زنه بود یا مرده . می خوام ببینم لقب جک به من میرسه یا نه ؟
یه ابروش رو انداخته بالا و داره وراندازم میکنه .متوجه شیطنتش میشم .
- نوچ . اشتباه گرفتین . من رز نیستم .
- اونو که میدونم . جنابعالی کاکتوسید .
- دوباره به روت خندیدم پر رو شدی؟
- حالا نمیشه همیشه به روی ما بخندین ؟
جدی میشم بهش نگاه میکنم .
- نه نمیشه. من اهل دوست پسر و این جور برنامه ها نیستم .
- چرا اونوقت ؟
- دوست پسر و دوست دخترا مدام یا در حال پیچودن همدیگه ان یا دارن دروغ میگن یا همدیگه رو کنترل میکنن . بعد یه مدت هم سر هیچی دعوا می کنن بهم میزنن .بدون اینکه بدونن اصلا برای چی شروع کردن . این وسط هم یکی احساساتش صدمه میبینه همیشه .من نه از دروغ نه از سرک کشی دیگران تو زندگیم نه از حرفای صد من یه غاز و دلبری بی خود خوشم نمیاد . تازه اینا مال اولشه کم کم توقع آقایون بالا هم میره .
- خدا رو شکر . دختر برادر من با این که سه سالشه از تو لوندتره .
دوباره میزنم تو خط شوخی .ابرو هامو تو هم گره میکنم و با مشت میکوبم به بازوش که برمیگرده و با چشمای گرد شده نگاهم می کنه .
- اوی ! چه کار می کنی ؟ بخوای باهام دست بدی من نجسم . اما برای کتک کاری ایرادی نداره بهم دست بزنی ؟
- اولا بهت گفتم من با برد پیتش هم از این صحبتا ندارم . دوما دفاع از خود بود کتک کاری چیه ؟
- آینه بدم خدمتتون . همچین آنجلینا جولی هم نیستی ها .بعدش هم راست میگی کتک کاری چیه . ایراد ضرب و جرح .
- تو قلب می خونی یا پزشکی قانونی ؟
- هیچکدوم من پاپ می خونم
بعدم میزنه زیر آواز
من نباشم کی تحمل می کنه حال تو رو
با رقیب رفتن و اذیتا و آزار تو رو
تو خودت داور میدون شو بگو
کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو
- خب بابا تو فکر کردی کی هستی ؟ انریکو لابد ؟
- از همین زبون درازینت خوشم میاد . حالا آخرش چی؟
- گفتم که من دوست دختر کسی نمیشم
- دوست که می تونیم باشیم؟
- بی هیچ توقعی؟
- بی هیچ توقعی .
*******
کارای ترخیص مامان سمن تموم شد . آرشام با این که امروز بیمارستان کاری نداره اما اومده تا اونها رو برسونه خونه . توی برخورد با اونها اونقدر متین و موقر شده که من یکی باورم نمیشه همون پسر بچه ی شیطون همیشگی باشه . سمن و مامانش رو میرسونیم .
- خوب حالا کجا بریم ؟
- منو برسون سر خیابون اصلی .باید برم خونه.
- ای بابا بازم خونه ؟ یه کوهی کمری شیطنتی . جون تو شرارت خونم افتاده .
- من امتحان دارم . باشه بعد . برای شیطنت هم دانشگاه وقت زیاد دارم .
- توی بچه خرخون و شری؟
- با خر خونی هم یه جور آتیش میشه به پا کرد .اگه بدونی امروز چی کار کردم .
- چه دسته گلی به آب دادی؟کلاس نداشتی که بگم با استادتون بحثت شده .
- پسره بود که گفتم . یوسفی . امروز سر امتحان پشت سر من نشسته بود هی التماس می کرد بهش تقلب برسونم . خیلی هم ازش خوشم میاد سر امتحانم منو ول نمی کنه. یه نگاهی به سوالا کردم دیدم هی داره میگه سوال دو سوال دو . سوال دو هم یه سوال شش نمره ای تمیز . شروع کردم نوشتن و بعدم با سخاوت برگه ام و باز گذاشتم تا از روی دستم بنویسه .
- این بود شیطنتت ؟ خوبه حالا ازش خوشت نمیاد و این همه هم اذیتت کرده وگرنه چی کار میکردی ؟
- چقدر عجولی . بزار بقیه اش رو بگم . بعد یه جوری تابلو زل زدم به بغل دستیم که مراقب بلندم کرد و نشوندم چند تا صندلی جلوتر . بعد منم با خیال راحت روی کل جواب سوال دو خط کشیدم و از اول نوشتمش .
- چرا اونوقت ؟
- آخه یه دری وری هایی نوشته بودم که فقط از دانشجویی مثل این یوسفی انتظار میرفت
- بابا تو دیگه کی هستی ؟
*******
امتحانام بالاخره چند روز پیش تموم شدند . زنگ میزنم به آرشام و دعوتش میکنم همون کافی شاپ همیشگی .
- سلام ستاره سهیل . چه عجب !
- سلام .اشتباه گرفتی دکتر جان . من مژده ام . ستاره کیه ؟ ا...اعلم .
- قسمت سهیلش رو با تو بودم . با این اخلاقت فقط به پسرا میری
- میگم یه دفترچه یادداشت بخر اسم دوست دخترات رو بنویس قاطی نکنی
سفارش قهوه و کیک میدم .
- خوب حالا مناسبت این ناپرهیزی امروز چیه ؟
- گواهی ناممو گرفتم .
چشم های آرشام از تعجب گرد میشه بعد چند لحظه میزنه زیر خنده .
- هیس! جوک سال رو شنیدی این جوری میخندی ؟
- بهتر از اون . خانوم گواهی نامه نداشتن و منو قیمه قیمه میکردن سر اون تصادف .
- امتحان قبول شده بودم فقط گواهی نامم هنوز نیومده بود .
- آخ اگه یه کم دیرتر ترمز کرده بودم و بعدش پلیس از راه میرسید !
- دیدی که من به موقع ماشینو کنترل کردم .
موبایلش زنگ میزنه و نمی تونه جواب منو بده . به صفحه گوشیش که نگاه میکنه اخماش میره تو هم و رد تماس میکنه .
- کیه ؟ خانوم بچه ها؟
- نه بابا یه مزاحم زبون نفهم .
- کیس جدید ؟ نه بابا کیس جدید رو که رد نمی کنن لابد کیس قدیمه . نکنه همون ستاره خانومه که ذکر خیرش بود ؟دلت رو زده ؟
- دلی نبرده بوده که حالا بتونه بزندش
- چیه خوشگل نیست ؟ تیپش با آقای دکتر نمی خونه ؟
- نه بابا یه پهلوون سبیل کلفت خاطر خوام شده !
- حالا چی می خواد این پهلوون پنبه ؟
- به اسم مریض میومد مطب . اوایل فکر میکردم خود مریض پنداره . بعد معلوم شد قراره من رو مریض کنه .
- نه بعد معلوم شد مریضه منتها جای قلبش مغزش معیوبه که اومده گیر داده به یکی مثل تو .
- دلتم بخواد
- فعلا که دل اون می خواد تو هم نامردی نکردی زدی قلبشو شکستی . دیگه جدی جدی مجبوری مداواش کنی . حالا نوار قلب ازش گرفتی ؟ اگه نوارش به ضبط ما میخوره بده ما هم ببینیم .
- نخیر ازش آزمایش گرفتم معلوم شد درصد روش زده بالا .
- نه مثل اینکه حسابی کفریت کرده . می خوای شرش رو از سرت کم کنم .
- ما را به خیر شما امیدی نیست . تو خودت شر نشو واسه من
- میل خودته
- حالا چکار میخوای بکنی ؟
- اا . تا الان که شر بودم . نمیشه جونم کشک که نیست . بی خودی فسفر بسوزونم .
- تو شر اینو از سر من کم کن شیرینیت محفوظ .
- پس آآآآی نفس کش !
- نقشه ات چیه ؟
- یه روز بهش بگو بیاد مطب فقط حواست باشه روز بیکاری من باشه .
- که چی بشه ؟
- دیگه دیگه
- با این حساب خدا بیامرزتش.
********
آخر وقته . همه چیز مرتبه .پشت پوستر سرتاسری که که کنج دیوار مطب رو پوشونده ایستادم .پوستر سرتاسری جوری این گوشه رو پوشونده که کسی متوجه فضای خالی پشتش نمیشه. فکر می کنم لاغر بودن هم یه جاهایی به کار میاد . دل توی دلم نیست . حتی از فکر نقشه ای هم که کشیدم هیجان زده میشم . چند تا ضربه به در میخوره و در باز میشه . از سوراخ ریز روی پوستر نگاهی به دختری که وارد اتاق میشه میندازم . توی دلم حق رو به آرشام میدم که بخواد یه جوری این دختر , روژان رو از سر خودش باز کنه . اونقدر آرایش کرده که معلوم نیست خودش چه شکلیه .با وجود کفش های پاشنه بلندش متوسط به نظر میرسه . لباسهای عجیب و غربیش لبخندم رو کش میده .با آرشام خوش و بشی میکنه .آرشام هم تعارفش میکنه تا روی صندلی ای که پشت به من باشه بشینه . یکی دو دقیقه که میگذره آرشام دختر رو که حسابی سرگرم دلبریه تنها میزاره تا به خانم اکبری , منشیش سفارش دو تا فنجون قهوه رو بده .
من خیلی نرم از پشت مخفیگاهم میام بیرون . از پشت دستی روی شونه ی دختر میزارم . برمیگرده و با دیدن من جا میخوره . بیچاره حق داره . اون هم با هیبتی که من برای خودم درست کردم . یه لباس گشاد سرتا پا سفید پوشیدم که بیشتر شبیه رداست . شال سفیدی روی سرم انداختم . موهای بلند و مشکیم اطراف صورتم پریشون شدن . با سایه های گریم صورتم رو مثل گچ سفید کردم و دور چشمهام رو یه هاله ی کبود کشیدم . لبهام رو هم محو کردم . همون طور پا برهنه یه قدم دیگه به سمتش برمیدارم .رنگش میپره . اما خودش رو نمیبازه .
- ببخشید شما ؟
- دست از آرشام من بکش . وگرنه من دست از تو نمی کشم.
- پرسیدم شما؟
- هر کی تو این معرکه بمونه به آتیشش میسوزه . دست از آرشام من بکش.
- به شما چه ارتباطی داره؟
- بعد از اون همه رسوایی آرشام حق منه چه باشم چه نباشم .
همین موقع آرشام برمیگرده . روژان طلبکارانه رو میکنه به آرشام و میگه :
- آرشام این خانم کیه ؟ چی میگه؟
- کدوم خانم؟
برمیگرده طرف من و با انگشت بهم اشاره میکنه.
- این خانم.
آرشام به سمت من نگاه میکنه . ابروهاش رو بالا میبره و دوباره به روژان نگاه میکنه . با یه پوزخند میگه:
- با مزه بود .
- یعنی چی؟ دارم میگم این خانم اینجا چه کار میکنه؟
- بار اولش بامزه بود . تکرار یه شوخی لوسش میکنه .
- شوخی چیه ؟ یه سوال پرسیدم . جواب نداره؟
- درست حسابی بپرس تا جوابت رو بدم.
- درست و حسابیش اینه . این خانم که اینجاست کیه ؟
- این خانم روژانه . یکی از مریض های من . البته از اون لحاظ .
یه پوزخند میزنه و همون طوری که این حرف ها رو میزنه میره طرف یکی از صندلی ها . که صدای داد روژان درمیاد.
- میشه جدی باشی.
- من جدیم . تو خودت داری باب شوخی رو باز میکنی.
- تکلیف من رو با این خانم روشن کن .
- کدوم خانم ؟ جز تو که کسی اینجا نیست.
روژان با حرص برمیگرده طرف من و با دست من رو نشون میده .
- پس این کیه ؟
- تو حالت خوبه؟
- آرشام من رو مسخره کردی؟
- خودت میفهمی چی میگی ؟ فقط من و تو این اتاقیم و آینه هم ندارم که بگم خودت رو دیدی. چیزی مصرف کردی ؟ توهم زدی.
- مواظب حرف زدنت باش . دارم میگم این خانومی که کنارم ایستاده و سفید پوشیده کیه؟
این بار من به حرف میام .
- آرشام اگر می تونست من رو ببینه وقتی هنوز نفس میکشیدم میدید . تو رو هم ول میکنه .
میایسته رو به روی من و با عصبانیت سرم داد میکشه
- معلوم هست برای خودت چی میگی ؟
آرشام نزدیکش میاد و با تعجب نگاهش می کنه .
- روژان حالت خوبه ؟ با کی داری حرف میزنی؟
- من حالم خوبه . تو ضعف بینایی گرفتی که این دختر رو نمی بینی.
آرشام میره کنار در مطب و خانم اکبری رو صدا میزنه . خانم اکبری که توی چهار چوب در میایسته آرشام خیلی جدی ازش میپرسه .
- خانوم اکبری الان چند نفر تو این اتاق هستن؟
خانم اکبری هم انگار سوال مسخره ای شنیده که یه نگاه عاقل اندر سفیه به آرشام میندازه و جواب میده .
- سه نفر
روژان بلافاصله میگه .
- بفرمائید
- خانوم اکبری میشه نام ببرید
- شما ,روژان خانم و من .
حالا آرشام رو به روژان میکنه و طلبکارنه میگه
- شما بفرمائید
- من رو دست انداختید
آرشام میره طرفش و سعی میکنه آرومش کنه . مچ دستش رو میگیره و نبضش رو چک میکنه بعد هم پلکهاش رو پائین می آره و یه نگاهی به چشماش میندازه. تو همین فاصله من خیلی آروم برمیگردم سر جای اولم . روژان که حالا حسابی کلافه شده یه کم عقب میکشه . داد و بیدادش مطب رو برمیداره .
- من حالم خوبه فقط نمی فهمم این چه بازی ایه سر من درمیاری
- کدوم بازی؟
- همین دختره که......
برمیگرده که من رو نشون آرشام بده اما می بینه شبحی که میدیده دیگه توی اتاق نیست .
- کجا رفت؟
- کی کجا رفت؟
- این دختره دیگه ؟
- تا الان که می گفتی اینجاست حالا میگی رفته . خانم اکبری از اون موقع کنار درایستاده . خودت هم که بودی کسی از تو اتاق بیرون نرفته .می خوای بری خونه یه کم استراحت کنی ؟
روژان یه کم فکر میکنه . ظاهرا گیج شده . میشینه روی مبل سر جای اولش و سرش رو توی دستاش میگیره . خانم اکبری هم از اتاق میره بیرون . من دوباره برمیگردم پشت سر روژان . خم میشم و کنار گوشش زمزمه می کنم .
- از زندگی من برو بیرون . از زندگی آرشام من برو بیرون .
روژان با شنیدن صدای من از جا میپره . بلند میشه و به من زل میزنه . همون طور از آرشام میپرسه.
- یعنی الان تو این دختر رو توی اتاق نمی بینی ؟
- چی شد ؟دوباره برگشت؟
عصبانی میاد یقه ی من رو بگیره که دست زدن به من همانا و پریدن برق سه فاز از کلش همان .ازتو لبم رو گاز میگیرم که خنده ام نگیره . خوبه بی خودی اینقدر سیم و دم و دستگاه به خودم وصل نکردم . بابتش مجبور شدم یه قرار مزخرف رو با یکی از پسرای یبس بچه مثبت برق الکترونیک دانشگاه بزارم و یه ساعت تمام به چرندیاتش گوش بدم . بهش گفتم این لباس برقی رو برای بالماسکه می خوام . حالا از فردا که دیگه کاری به کارش ندارم پیچوندنش مصیبته .
روژان متعجب یکم زل میزنه بهم و بعد یک دفعه مثل فشفشه از در اتاق بیرون میزنه و کشون کشون پیر مردی رو که توی اتاق انتظار نشسته با خودش میاره تو . با یک دست آستین کت پیرمرده رو چسبیده و با دست دیگه اش به من اشاره می کنه.
- آقا شما این خانم رو می بینی؟
پیرمرد طرف من نگاهی میندازه و بعد با یه نگاه دلسوزانه به روژان زیر لب استغفرا... میگه .
- جواب من رو ندادین . می بینیدش؟
- کی رو بابا جان؟
- همین خانم رو دیگه که رو به رومون وایستاده.
- جز خودت که اینجا خانمی نیست دخترم.
من با یه صدای آروم نجوا می کنم .
- چرا باید من رو ببینه ؟ من دنبال کس دیگه ای اومدم.
نگاه روژان چند باری بین من و پیرمرد می چرخه و بعد با عجله کیفش رو چنگ میزنه و از مطب بیرون می دوه . گمانم هنوز پاش رو از ساختمون بیرون نگذاشته که دیگه طاقت نمیاریم و همگی می زنیم زیر خنده .پدر خانم اکبری همین طوری که می خنده با شرمندگی می گه .
- اما گناه داشت بنده ی خدا.
آرشام که از شدت خنده اشک به چشماش اومده یه کم خودش رو جمع و جور میکنه و جواب میده .
- حسن آقا گناه رو من داشتم که گیر چنین کنه ی نچسبی افتاده بودم .تقصیر خودش بود.
راه میافتم برم سمت دستشویی که آرشام می گه .
- کجا داری سِن رو همین جوری ترک می کنی؟
- میرم صورتم رو پاک کنم.
- فقط مواظب باش توی آینه خودت رو نگاه نکنی که وحشت می کنی.
شیر آب رو باز میکنم که سر و صورتم رو بشورم یک دفعه فشار آب کم و زیاد میشه و آب می پاشه روی لباسم و یه گوشه اش رو خیس میکنه . از همون یه تکیه جریان برق از سیمای لخت میرسه به تنم و جیغم بلند میشه . بلافاصله لباس رو از روی تنم دور میکنم خوبیش اینه که اینقدر گشاده میشه یه متر از بدنم جلوتر نگهش دارم . صدای خنده ی آرشام به گوشم میرسه .
- چی شد؟ من که گفتم به خودت نگاه نکن . بدبخت روژان . جدی جدی داشت سکته میکرد و مریض خودم میشد .
امروز روز پزشکه .فکر میکنم حالا وقت جبرانه . می خوام غافلگیرش کنم . میرم بیمارستان . بابت کادوئی که براش خریدم کلی ذوق زده ام . از اطلاعات سراغ بخش قلب رو می گیرم و به نگهبانی که جلو مو می گیره میگم برای دیدن دکتر آوانسیان اومدم . میگه باید بیرون منتظرش بمونم . یه قیافه مظلوم به خودم می گیرم و میگم:
- آخه روز پزشکه اومدم غافلگیرش کنم .اگه بهش زنگ بزنم که دیگه سورپریز نمیشه .
- چه فرقی میکنه ؟ خلاف مقرراته . غیر از ساعت ملاقات کسی اجازه نداره بره بالا.
- خواهش میکنم .تو این گرما این همه راه اومدم. یه کاریش بکنید دیگه لطفا .ایشا... عروسی بچه های خودتون.
- لا اله الا اله ! باشه ولی اگه کسی پرسید من بهت اجازه ندادما .
- باشه خیلی ممنون .
از بخش پرستاری سراغ آرشام رو می گیرم . یه دفعه هر سه تاپرستاری که اونجان برمیگردن طرف من . یه جوری عجیبی منو نگاه می کنن که فکر می کنم شاخ در آوردم . یکی شون با یه لحن عجیبی میپرسه :
- چه کارشون دارین ؟
- باهاشون کار شخصی دارم . هستن ؟
- رفتن به یکی از مریضا سر بزنن الان بر میگردن .
همین طوری که نگاه هر سه شون روی منه با هم پچ پچ میکنن .آخر سر یکیشون طاقت نمیاره .
- نامزدشون هستین ؟
- نه .
طوری نگاهم می کنه که یعنی خوب پس چی ؟ اما من رومو بر میگردونم . چی باید جواب بدم ؟ که خودش میاد .
- امروز از صبح احساس خوش شانسی میکردم ها .بگو دلیلش چی بوده .
- سلام .قربونت . با این همه اح
نظرات شما عزیزان: